top of page

ساعت ها و گوزن ها


راز ٫ همچون یک گوزن بین ما دراز می کشد.

بر شاخ هایش ٫ آشوب تو و آنچه که از تو نمی دانم٫

و ده ها چیز دیگر که دلم نمی خواهد بدانم.

و چیزهایی از این قبیل که جوابشان را پیدا نکرده ام.

آنگاه که برگ های زرد در جنگل از میان موهایت فرو می افتند٫

و فسیل یک برگ زرد درست در کنار گردنت است.


دو گوزن در حفره های جنگل در آغوش یکدیگر خوابیده اند.

شاخ هایشان در هم فرو رفته است..

خنده ی تو مانند پریدن یک دلفین سرخ بود به سوی آسمان.

ولی نمی خندی.

می خواهی من را خفه کنی؟

مگر نمیبینی که من خود خفه شده ام؟

یک لکه ی سرخ روی گردن گوزن است.

غبار که از مالیخولیای من بزدایی٫ یک قلب جوشان نمایان خواهد شد.

آنجا که گوزن ها در هم لولیده اند٫ نور جنگل خاموش می شود.

تو به علم دل بپردازمی گوید صدایی.

یک لکه ی سرخ روی گردن گوزن٫ به سرخی آئورت ها..

لکه ای که پس از گرفتن گردن گوزن بر روی دستم می ماند٫

و یا چیزی شبیه به اینها است٫ تلاش من برای درک کردن تو.

آنگاه که دوستت دارم٫ یک گوزن با پوستین مخملی در جنگل آب می نوشد.

و یا یک آب که مخمل سبز پوشیده از لابه لای شاخ هایمان فرو می ریزد.

آنگاه که تلخی دنیا در یک محلول شیمیایی متبلور می شود٫

هیچ چیز را نخواهی دریافت.

و حتی نمی توانی شاهرگت را بزنی.

و تنها می خواهی به چیزی ورای وجود مادی پناه ببری.

گاه اما چیزی می شود٫ با یک انسان٫

یک چیز کوتاه.

مانند آن لحظه ای که دو گوزن به هوا می پرند و یکدیگر را می بوسند.

بعضی آدم ها را سال ها ببینی هم چیزی نخواهد شد.

یک پرنده در جنگل با شتاب می گشت٫

آنگاه که عاشق شده بودیم.

و در جنگلی به نام دل٫ یک پرنده با سرعتی غیر معمول می چرخد٫

و به ما می گوید که باید فرار کنیم٫

چون همه چیز بیش از اندازه زیاد است.

پرنده با سرعتی نفسبر به دور خود می چرخد٫

خود و اطرافیانش را زخمی می کند٫

نام او خطر است.

برای همین است که عشق را هیچ کس نمی خواهد٫ حتی دوستان نزدیک آدمی.

تنها قمر ی ها آرامند.

من قمری نیستم٫

و تو هم.


بیا من و تو هیچ وقت دعوا نکنیم٫

چون گوزن ها وقت دعوا٫

شاخ هایشان در هم گره می خورد و می میرند.

ساعت ۳:۳۰ شب است.

می خواهم چیزی برایت بنویسم٫

اما هیچ به ذهنم نمی رسد٫

جز نگاه های با علاقه ی چشم هایت به کسانی که با آنها روبرو می شوی.

و نگاهت به من٫ وقتی درونم هستی.

ما قمری نیستیم٫

و سرنوشت گوزن ها تلخ است.

پس دیگر چه می ماند؟

شب حوالی ساعت ۱۰ زنگ زدی٫

گفتی که چند روز دیگر ماه کامل می شود٫

و راکی خواهی نوشید٫

و برای پری های دریایی کمی راکی در دریا خواهی ریخت.

راهی ظریفتر از این برای بر انگیختن حسادت یک نفر نیست.

اما بیا و حسادت من را بیشتر از این بر نینگیز .

من تاب آن را ندارم٫ شاخ هایم خشکشان می زند.

پرنده ی درونم می میرد.

“Can you hear me major tom”

صورتت را از شرق بگردان و من را نگاه کن.

و فراموش نکن که قلب من مانند یک ظرف چینی است.

پیشتر گفته بودم مثل کودک هستم.

و خوب می دانم این کتاب را چون یک کودک می نویسم.

کودکی که خودش را با مرکب سرخ رنگ کرده در من خفته٫

چشم های درخشانش مرکز همه ی چیزهای بی جواب است.

و من خواستم این کتاب نیز مانند آنها مرکز چیزهای بی جواب باشد.

هنگامی که نشان یک کودک که هیچ قمری نشده است را بر روی کشیدم٫

و جستجوی قمری شدن را.

نه٫ این کتاب از ساعت ها و گوزن ها نمی گوید٫

بلکه از قمری شدن می گوید٫

و یا قمری نشدن.

بعضی وقت ها انگار چیزی نمایان می شود٫

بعضی وقت ها هم هیچ چیز دیده نمی شود.

بعضی وقت ها مانند آن است که یک چیز قرار است عوض شود٫

و بعضی وقت ها هیچ چیز عوض نمی شود.

بعضی وقت ها انگار قرار است تو همیشه من را دوست داشته باشی٫

و بعضی وقت ها انگار هیچ دوستم نداشته ای.

بعضی وقت ها انگار این کتاب از چیزهای بی جواب می گوید٫

بعضی وقت ها اما انگار فقط از چیزهای مشخص می گوید.

بعضی وقت ها این کتاب شبیه تو می شود٫

بعضی وقت ها شبیه من٫

یعنی قمری نشدن من٫ آن وقت هایی که تو سعی می کنی من را قمری کنی.

بعضی وقت ها این کتاب شبیه عشق می شود٫

بعضی وقت ها ضدِ عشق.

نه٫ البته که این کتاب از ساعت ها و گوزن ها می گوید.

مگر کتابی که از روابط انسان می گوید دیگر می تواند از چه حرف بزند؟

یعنی روح های سرکش ما هیچ ممکن است قمری شوند؟

دو قمری که خاموش در کنار هم نشسته اند.

آنگاه که دو معشوقه مدتی طولانی در کنار هم نشسته و هیچ نمی گویند یعنی قمری شده اند؟

نه٫ البته که این کتاب از آن ساعت هایی نمی گوید که تو زنگ می زنی٫

بلکه از وحشت ساعت هایی می گوید که تو زنگ نمی زنی.

و از آن جایی که من مانند یک کودک نیستم٫

و بیش از حد واقع گرایم٫ تنها به سوی یک ساعت به پیش می رود؛

ساعتی که گوزن ها دعوا می کنند و بی آن که شاخ هایشان از هم جدا شود می میرند.

اما این کتاب باز هم سعی خواهد کرد قصه ی قمری را ادامه دهد.

چون درست وقتی که بگویی نمی توان قمری شد٫

عشق هم در این کتاب به سر خواهد رسد.

هنوز دعوا نکرده ایم.

شاخ هایمان در هم فرو رفته اند٫ اما فقط در خواب یک جنگل.

گوش کن گرامافون هنوز “major tom” را پخش می کند..




لاله مولدور

ترجمه: داریوش صالحی

LALE MÜLDÜR

 
 
 

Comments


Subscribe Form

Thanks for submitting!

  • Facebook
  • Instagram
  • Twitter
  • LinkedIn

©2021 by Dariush Salehi. Proudly created with Wix.com

bottom of page