
مغرب که زاگرس
پیکر گلرنگ خورشید را
در هفت توی قاش مستان می پوشاند
و جازموریان
در کرانه ی هامون
به نفس های کمتوان یک فلامینگوی مهاجر
جرعه ای آب می بخشد
نیمروز که هوبره ی طناز
از تیغ لوت و کویر
بر سایه ی ناچیز یک گز پناه می برد
و پگاه گرگ و میش
که دیده ی بیمناک یک مرال
رمیده از سنان خونریز
در مامن یک راش تنومند
به خود می لرزد
من کودکی آسوده ام
در ظهیر آشیانه
نفس هایم لبالب آرامش
که دماوند یاور
سرو ابرکوه بر سر
و همدم تنهایی ام
صدای گرم پدر است
بهار ۱۴۰۰
آنکارا
Comentarios