top of page

س.

Updated: Oct 12, 2020


همه ی دوستانم به غرب رفتند

من اینجا ماندم س.

ولی انسان خیلی چیزها یاد می گیرد

اگر در موطن خود بماند.

صبح ها که به سر کار می روم

یقه ی کتم را می دهم بالا

حتی اگر اشک به چشمانم بیاید

می دانم٬ هنوز جوانم٬ این سرما من را نمی لرزاند

هوای مثل یخ را به سینه می کشم

وقت بازدم یک دود سفید بر می آید

چقدر سرد است٬ چقدر سرد است کوچه ها

اتوبوس هم خیال آمدن ندارد

هر دو طرف را نگاه می کنم٬ راهم را می کشم و می روم

سردت که باشد دخترها زیباتر می شوند

کار کردن در میان چهار دیوار٬

این کار من است.

خیابان ها را٬ درختان را٬

سپیدی ها را فراموش می کنم؛

ماهی٬ سالی یک بار شاید٬

به شهر بروم٬

در سیاهیِ گرگ و میش٬

وقتی که باران نرمی می بارد٬

کمی سرم گیج می رود

سر کِیف می آیم

بعد دوباره خانه٬ دوباره تو

نشستن به زیر یک چراغ کم سو و کار کردن

گاهی اگر چشم هایمان همدیگر را بیابند

ناگهان درونم گرم می شود

ناگهان برگ های کتاب برق می زنند

یادم می آید که زنده ام

آنگاه که نگاه می کنم و می خندم

روزهای سرد بیشتری خواهیم دید س.

حتی ستاره ها شب تارمان را روشن نخواهند کرد

شب ها آن گونه بی حال خواهیم بود

که در یک تخت خواب٬ با دلتنگی

بی خبر از هم خواهیم خوابید

و صبح ها بعد از آن که ما بیرون رفتیم

خورشید به اتاقمان خواهد آمد

بسیار روزهای سرد خواهیم دید س.

زندگی مان این گونه خواهد گذشت.

۲

امروز وقت بیرون آمدن از خانه

درونم غم عجیبی بود

نتوانستم آن را بکنم و دور بیندازم س.

روزهای گذشته به یادم آمد.

آنچه من را به زندگی وصل کرده

همین بازوهای لاغر تو است

فکر نمی کنم٬ نمی خندم٬ حرف نمی زنم٬

همین رفتار کودکانه ی تو است.

صداقت را در چشم هایت تماشا کرده ام

صبر و تحمل سالیان را.

ابر شدی و باران باراندی

به روزهای تاریکم.

دوازده سال شوخی نیست

ببین٬ موی هر دویمان سفید شده

نگران نباش٬ پسر هایمان

مثل دو بچه گربه در کوچه بازی می کنند

چه نغمه ها که سر داده ام

یکی از آنها تو هستی

بگذار دوباره تو را بخوانم٬

تو که همیشه زیبایی


جاهد کولبی

ترجمه: داریوش صالحی

 
 
 

Comments


Subscribe Form

Thanks for submitting!

  • Facebook
  • Instagram
  • Twitter
  • LinkedIn

©2021 by Dariush Salehi. Proudly created with Wix.com

bottom of page